آخرین اخبار

16. شهريور 1396 - 17:57   |   کد مطلب: 296569
يادداشت/مبينا اسكات
اثرات عاطفی طلاق روی فرزندان
گفت خدا به من چشم داده ولی رنگ خوشبختی را از من گرفته به من گوش داده ولی فقط تنها صدای دعوا را میشنوم به من زبان داده ولی توان دفاع از حقوق خودم را ندارم...

به گزارش هزار ماسوله، با صدای زنگِ در بیدار شدم به ساعت نگاه  کردم ساعت 7/30  خدایا خیر باشد این صبح زود؛ با صدای که با بغض سنگین  همراه بود ، در را باز کردم  چهره سینا را دیدم که صورت قشنگ و تپلش پر از اشک شده بود  خود را در بغل من رها کرد هق هق گریه سر داد آنقدر گریه کرد  که غیر ارادی اشکهایم  سرازیر شد با دستم اشکهای که روی گونه های پر از غم و محنتش بود را پاک کردم دست و صورتش را شستم و صبحانه را برایش آماده کردم ولی او هیچ چیزی نمیخواست جز آغوش گرم پدر و مادرش،  از داداشم جویای احوال شدم با سکوت فروانی که بعد از دقیقه ها شکست گفت مادرش مهرش را اجرا گذاشته و پدرش را صبح زود بازداشت کردن ' '

 

دلم خیلی گرفته بود  از بی کسی سینا از  برادرم که زندان بود زن داداش هم که یک ماه  سینا  را تنها گذاشته بود ، اشکهایم را کنترل کردم  و برایش اسباب بازی  آوردم  که شاید غصه اش را از یاد ببرد ولی انگار با اسباب بازی ها هم قهر بود صدای دعوای که سینا میکرد را شنیدم و زود به اتاق رفتم از لای در نگاه کردم سینا داشت با عروسک ها دعوا میکرد  دو تا عروسک رو به هم میکوبید و بعد خودش هم میگفت  بس کنید بس کنید  نمیدانستم  چه عکس العملی را نشان بدم، به اتاق دیگر رفتم اشکهایم را پاک کردم و سینا را صدا زدم طوری وانمود کردم انگار چیزی ندیدم  و خودم باهاش سر گرم بازی شدم ولی هر از چند گاهی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکرد,

 

سینا گفت: عمه شما هم با شوهرتون دعوا میکنید هنگ کرده بودم نمیدانستم برای این سوالش چه جوابی بدهم فقط گفتم مگر میشود با هم دعوا نکنیم سرش را پائین انداخت و سکوت کرد بعد گفت کاش من اصلا رنگ دنیا را نمیدیدم .

 

از اینکه پسری 6 ساله این حرف را میزد خیلی تعجب کردم! همیشه میگن بچهای طلاق خیلی پخته ترن ولی باورش برایم اثبات نشده بود تا اینکه سینا کوچلو دیدیم، در آغوشش گرفتم گفتم چرا این حرفو زدی با صدای لرزانی که از ته قلبش می آمد گفت خدا به من چشم داده ولی رنگ  خوشبختی را از من  گرفته به من گوش داده ولی فقط تنها صدای  دعوا را  میشنوم  به من زبان داده ولی توان دفاع از حقوق خودم را ندارم عمه من هم دوست دارم آرامش داشته باشم منم دوست دارم وقتی پدرم به خانه میاید به جای سلام فوش نگوید دوست دارم مادرم به جای غذا کتک نخورد دوست دارم پدرم به جای چای خوردن استکان را نشکند  دوست دارم  دست هردوی آنهارا بگیرم  من نمی گویم من را به پارک ببرن برایم اسباب بازی های گران بخرن من فقط به گرمی دستانشان  و به آغوش پر از عشقشان احتیاج دارم .

 

من که از حرفهای سینا چشمهایم گرد شد بود واقعآ توان فهم این همه حرفهای  که یک بچه 6 ساله میزند را نداشتم سینا را بغل کردم بی درنگ اشکهای هردو ما  سرازیر  شد  تنها حرفی که سینا در میان  گریه اش گفت پدرمو  کجا بردن ?  من هم گفتم پدرت چند روز دیگر بر میگردد  گریه اش شدید تر شد اشکهایش بیشتر شدن  گفت خدا حتی دیگر امشب هم آغوش پدرم را ندارم ....

دیدگاه شما