پایگاه خبری تحلیلی هزارماسوله21:28 - 1393/12/11

گزارش سفر راهیان نور/ سیده سنا محمودی

یاد همه انسان های پاکی می افتادی که عاشقانه رفتند ... رفتند تا چادر سرم امروز بر سرم بماند ، رفتند تا امنیت باشد...

گزارش سفر راهیان نور
صبح روز جمعه بود... همه در انتظار یک سفر معنوی ... در کاروان راهیان نور
از خم و پیچ های جاده و کوهستان ها که گذشتیم پا برخاک شهدا گذاشتیم ، بوی شهدا به مشاممان خورد، بوی خاک ، بوی جنگ زده ها.
تصویر نخل، کویر ، شهر غم زده ، شهرهایی که مظلومیت از سر و رویشان می بارید... بوی عشق می دادند، بوی فداکاری، بوی از خود گذشتگیو و بوی شجاعت.
دلها را تنگ می کرد... چشم ها هم نم زده بودند.
اروند رود آدم را مات و مبهوت می کرد، خیره که می شدی ... صدای خمپاره در گوشت می پیچید، نوجوانان هم سن و سال خودت برایت تصور می شدند که در آن سوز و سختی شجاعانه و عاشقانه می جنگیدند، یاد مادری می افتادی که فرزندش را هیچگاه در لباس دامادی ندید، که هیچگاه حتی جسد پسرش را ندید، با آب اروند رود گریه می کند و اشک می ریزد و با آب حرف می زند.
یاد رضا می افتادی، یاد حسینخیلی ها فقط سنشون بالا رفته ولی بزرگ نشدن؛
بعضی ها هم حتی با سن پایین بزرگ شدن و بزرگ هستن
می تونی سیزده سالت باشه، ولی بزرگ باشی خیلی بزرگ.
مثل یک شهید مثل حسین فهمیده
یاد همه انسان های پاکی می افتادی که عاشقانه رفتند ... رفتند تا چادر سرم امروز بر سرم بماند ، رفتند تا امنیت باشد.
اری خوزستان بوی خون می داد بوی الاله هایی  که گرچه رفتند اما یاد و خاطرشان زنده و پایدار است.
شلمچه حال و هوای دیگری داشت... روی خاک که راه می رفتم چادرم خاکی شد اما دلم نیامد بتکانمش خاک زیر پایم از گوشت و خون و استخوان انسان هایی بود که بخاطر امسال من جان فدایی کردند.
تانک ها را که نگاه می کردم دلم می لرید اما وقتی یاد شجاعت و پیروزی باشکوه می افتادم و چشمانم به طرف پرچم کشورم در کنار تانک که برافراشته بود رول می رفت، غرور عجیبی وجودم را فرا می گرفت، اشک شوق گونه هایم را خیس می کرد و به زمین می افتاد و دوباره بوی خاک به مشامم می رسید.
در اروند کنار با بغض برای شهیدانی که بی سر دفن شده بودند فاتحه می خواندیم و از ته دل دست مریزاد و بارکلا و درودها نثارشان می کردیم.
خرمشهر که خدا ازادش کرد انسان ها را وادار می کرد که اندکی در قدرت خداوند تامل کند.
وقتی در اروند کنار ماجرای پیروزی را حاج آقا برایمان گفت همه محو قدرت خدا شده بودیم جنگ بین ایارن و عراق با این همه حامی با این همه پشت گرمی کشورهای دیگر از همه لحاظ با آن همه نیرو و تجهیزات نظامی ... اما کشور ما تنها با پشتوانه و یاری خداوند و توکل انسانهای پاک بر خدا .. آن شبی که در اروند رود هوا تاریک شد و ابرها گریه کردند باد به یاری فایق ها آمد و نیروهای ما نجات یافتند و در قدرت خداوند شکی نیست.
در پس ان حوالی یاد خودمان می افتادم که اگر یک وعده غذایمان پلو و چلو نباشد و وهوار راه می اندازیم ... امروز می دانم چه انسان ها و چه نوجوانانی که صبورانه گرسنه می ماندند و آخ هم نمی گفتند و شاید بهترین خوراکشان نون خشک بود ...
چه سفر زیبایی بود چقدر به من آموخت که دلیل امنیت امروزم چیست؟
چقدر خوب یاد گرفتم که ارزش من به چادر سرم و پاکدامنی من است چه انسان هایی که بخاطر چادر من رفتند تا من با ترس قدم از قدم برندارم.
وقتی فهمیدم شهدا در آن سختی تنها و همشان این بود که نمازشان قضا نشود شرمم می اید که سر سجده و شکر بر زمین نگذارم.
دست همه مادرانی که بی فرزند شدند و همه ی فرزندانی که بی پدر شدند را می بوسم ، درودها تقدیمت ای مادر، فرزند تو رفت تا خیلی ها بمانند ... تا آبروی میهنم حفظ شود ، تا دینم حفظ شود، تا امسال من با امنیت باشند به قول خودشان:
دیروز از هرچه بود گذشتیم و امروز از هرچه بودیم گذشتیم
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز تلاش می کنیم ناممان گم نشود
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد آنجا روی درب اطاقمان می نوشتیم: با خدا فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم بدون ... هماهنگی وارد نشود
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم
و بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم
و آزادمان کن تا اسیر نگردیم
اگر این سفر را نمی رفتم شاید خیلی چیزها را نمی فهمیدم
سفر بسیار معنوی و با لذتی بود که شاید به همه ی سیزده به درهای عمرم می ارزید.
از همه حامیان این سفر تشکر و قدردانی می کنم و خدا قوت به همه شهدای سرزمینم.
نویسنده : سیده سنا محمودی دبیرستان نمونه دولتی شهید فاتح نقشبندی