شمس

کد خبر: 281947|18:19 - 1393/11/11
نسخه چاپی
شمس
قبل از اينكه جنگ ايران و عراق شروع شود، پاوه درگير مسائل داخلي و گروهكهاي وابسته به آمريكا از جمله دمكرات، كومله و رزگاري بود كه تنها خيابان اصلي شهر در اختيار نيروهاي هوادار انقلاب بود. از اين خيابان تا پادگان و كوههاي اطراف و جاده پاوه ـ كرمانشاه در اختيار دمكراتها و ساير گروهكها قرار داشت و اگر كاري پيش مي آمد برحسب درخواست، هليكوپتر مي آمد و رفت و آمد انجام مي شد. تا اينكه با هماهنگي برادران سپاه جوانرود و پاوه، جاده پاوه ـ كرمانشاه باز شد. اين اولين پيروزي بود كه در اين منطقه بدست آمد و راه اصلي باز شد. بعد از اين، عمليات به طرف منطقه نوسود براي گرفتن شهر مرزي نوسود شروع شد.
 
ولي قبل از هر چيز اين فكر در بين مسؤولين شهر پيدا شد كه با يك برنامه سياسي يكسري افراد را از گروهها جدا كنند. با شور و مشورتي كه صورت گرفت اطلاعيه اي راجع به كاركنان دولت براي راديو و تلويزيون فرستاد شد كه در آن آمده بود كاركنان دولت (كه اكثراً وابسته به آموزش و پرورش، شهرداري و ادارات منطقه بودند.) بايد به منطقه برگردند وگرنه از ادارات اخراج مي شوند. يك هفته هم به آنها مهلت داده شد. خوشبختانه بدنبال پخش اطلاعيه، تعداد زيادي از معلمين و حتي افرادي كه دولتي نبودند به سركارهايشان برگشتند و از گروهكها جدا شدند كه در مجموع سيصد، چهارصد نفر بودند. بلافاصله سازماندهي براي استفاده آنها در امور سياسي و نظامي آغاز شد. با يكسري افراد مومن و معتقد كه از قبل ارتباطي با سپاه پاسداران پاوه داشتند، تماسهايي براي سازماندهي افراد برگشته برقرار شد. با شروع كار حدود دويست نفر به اردوي يك هفته اي اعزام شدند كه درباره مسائل سياسي، اجتماعي و نظامي آموزشهايي را فرا گرفتند. تعداد كمي از اينها هم از ترس از منطقه فرار كردند چرا كه فكر مي كردند، مي خواهند آنها را به خط اول جبهه بفرستند و به كشتن بدهند . اما تلاش براين بود آنهايي كه واقعاً داوطلب هستند در اردو شركت كنند كه اين اردو برنامه خودسازي براي آنها باشد.
بعد از اين جريان، حدود هشتاد نفر داوطلب كه اكثراً معلم بودند، مسلح شدند و (به فرماندهي برادر ناصر كاظمي فرماندة سپاه پاوه) براي عمليات نوسود و تصرف ارتفاعات 20 اعزام شدند.

بعد از اين جريان، حدود هشتاد نفر داوطلب كه اكثراً معلم بودند، مسلح شدند و (به فرماندهي برادر ناصر كاظمي فرماندة سپاه پاوه) براي عمليات نوسود و تصرف ارتفاعات 20 اعزام شدند.
 
1) جنگ در محور پل دوآب
بدون آنكه پاسدار اعزامي يا ارتشي همراه باشد با نيروهاي دواطلب و يكسري از پاسداران بومي كه هشتاد نفر بودند، شبانه از مرنددره به طرف رودخانه دوآب حركت كرديم. از وسط جاده با برادري به نام كريمي، از معلمهاي منطقه، كه راهنماي ما بود حركت كرديم. چون اهل همان منطقه بود و تمام راهها را مي شناخت، گفت:
«من طوري شما را مي برم كه بالاي سر كاليبر 50 نيروي هاي ضدانقلاب در بياييد.»
شبانه ساعت نه بود كه حركت كرديم و به پل رودخانه رسيديم و يك گروه ده نفري را براي شناسايي جلو فرستاديم.

بعد از اينكه گروه شناسايي اطلاع داد كه در اطراف پل، نگهباني وجود ندارد، به سرعت نفرات را به آن طرف پل انتقال داديم. وقتي كه از پل رد شديم، از بالاي ارتفاعات به سمت چپ كشيديم تا آنها را دور زده و بالاي ارتفاعات برويم. در آنجا برادر كريمي با شجاعت هرچه تمام تر ما را به جلو مي برد تا اينكه نزديك هدف رسيديم و با اولين تيري كه از آن طرف شليك شد، بچه ها بسرعت سنگر گرفتند و درگيري شروع شد. درگيري از ساعت سه صبح شروع شد و تا پنج و سي دقيقه كه هوا روشن شد، ادامه يافت. يك گروه از بچه ها الله اكبر گويان قسمتي را كه از آنجا تيراندازي مي كردند، به تصرف در آوردند و افراد ضدانقلاب از جمله خدمه كاليبر 50 را فراري دادند و مهمات آنها را به غنيمت گرفتند. در اين عمليات قرار بود اگر ما ارتفاعات را گرفتيم يك گروه از بچه هاي سپاه اعزامي و ارتش از جاده به طرف نيسانه حركت كنند . بعد از اينكه ساعت شش صبح ارتفاعات را گرفتيم، مقداري جلوتر رفتيم ، چون شب نخوابيده بوديم ، آنجا مستقر شديم. ولي متاسفانه هرچه به بچه هاي ارتش و برادران اعزامي سپاه بي سيم زديم و گفتيم ما ارتفاعات را گرفتيم ، حركت كنيد و بياييد، اينها نيامدند. تا اينكه ساعت يازده و سي دقيقه كه از مسير جاده آمدند. سپس بچه ها كه روحيه گرفته بودند، براي تصرف ارتفاع بعدي حركت كردند. اما در همين زمان دو ميگ عراقي، منطقه دوآب تا منطقه نيسانه را كه منطقه عمليات ما بود بمباران كردند. به اين ترتيب معلمهاي مهاجر و مردم منطقه به عين، وابستگي اين گروهها (هماهنگي بين ضدانقلاب و ارتش عراق) را ديدند.


بمباران باعث تضعيف روحيه بچه ها شد. بخصوص بچه هاي بومي كه خيلي از آنها ترسيدند و به عقب برگشتند و دو نفر هم بر اثر بمباران شهيد شدند. بچه هاي ارتش و سپاه عقب نشيني كردند كه ما با يازده نفر كه سه نفر بومي و هشت نفر اعزامي بودند از جمله يك نفر مخابراتچي، مسؤول جهادسازندگي يا نيگان شهيد طباطبايي، دكتر تيم، يكي از بچه هاي ارپي جي زن اراك، خود من )برادر ناصر كاظمي) و سه تا از بچه هاي بومي در ارتفاعات مانديم.


برادر صياد شيرازي كه فرماندهي عمليات را بعهده داشت مرتب با بي سيم به من مي گفت شما نگران نباش، با هليكوپتر غذا مي فرستيم كه متاسفانه فرستاده نشد. ما گفتيم اينجا مي مانيم، فقط براي ما نيرو بفرستيد. ولي ساعت سه و سي دقيقه بود كه گفت ناصر، ديگر نمي توانم هيچ كاري براي تو بكنم، برگرد و به عقب بيا. عناصر ضدانقلاب هم مرتب به ما نزديك مي شدند كه من به بچه ها گفتم، برگرديد. هشت نفر شروع به برگشتن كرديم و چون سرپاييني بود، به سرعت حركت مي كرديم. يك آرپي جي روي دوشم و يك اسلحه هم در دستم بود. وقتي به نزديك پل رسيديم، ديديم عناصر ضدانقلاب پل را گرفتند. گفتيم مي رويم از آنطرف رودخانه برمي گرديم. وقتي رفتيم، ديديم دو پيشمرگ دارند از طرف پل مي آيند. خيال كرديم خودي هستند ولي يكي از آنها اسلحه را برداشت و برادر كريمي را شهيد كرد. بعد محمد طباطبايي بلند شد و رفت تا او را درمان كند، يك تير به قلب او زد كه در جا افتاد. ما آرپي جي داشتيم، ولي گلوله آن دست كس ديگري بود كه از ما دور افتاده بود. من گفتم يك گلوله به بي سيم بزنيد كه بي سيم دست دشمن نيفتد و نتواند ارتباط ما را بفهمند. لذا زود آن را منهدم كرديم. چون ما در شيب قرار داشتيم خوب ما را مي ديدند و مي زدند. من دراز كشيده بودم كه ديدم تنم داغ شد. به بچه ها گفتم من هم تير خوردم. برادر مسعود، مسؤول جهادسازندگي يانيگان هم دو تا تير خورد، يكي به كتف و ديگري به پهلويش كه جلوي من افتاد. بعد، آن شخص به داخل رودخانه رفت تا با شنا فرار كند. من و حسن قمي تيراندازي كرديم كه در آب گلوله به او خورد و ديدم جنازه او را آب برد. بلند شديم و رفتيم زير يك شيار پنهان شديم.

ساعت حدود چهار و سي دقيقه بعداز ظهر بود كه صدا قطع شد. ديگر كسي جرات نداشت برود و قمقمه را آب كند. بچه ها ما را پانسمان كردند. بعد گفتم: صبر كنيد هوا تاريك شود بعد برويم. ساعت شش كه هوا تاريك شد، گفتم: بلند شويد برويم. زخم من هم سرد شده بود و ديگر نمي توانستم حركت كنم. به آنها گفتم: شما برويد، من اينجا مي مانم. گفتند: نمي شود، بايد با ما بيايي. برادر مسعود چون خونريزي كرده بود، سرگيجه داشت و نمي توانست راه برود. او را برديم در غاري گذاشتيم و يك نارنجك به او داديم و گفتيم اگر كسي آمد اين را منفجر كن، نگذار آنها تو را دستگير كنند . من و برادر قمي و سه نفر از بچه هاي اراك كه هيچكدام هم راه را بلد نبوديم حركت كرديم. آمديم از روي پل عبور كنيم ولي به علت عدم آشنايي با زمين (چون بهار بود و رودخانه پرآب بود.) نمي شد عبور كنيم. بعد بالا كشيديم، ديديم نمي رسيم. بعد ديديم راه را اشتباه آمديم. ساعت نه شب شد، سه ساعت تمام ما راه مي رفتيم. شب مهتابي هم بود و ما كه بالا مي كشيديم بخوبي معلوم مي شديم.

بعد گفتيم از رودخانه رد مي شويم و مي رويم. ازرودخانة به آن پر آبي عبور كرديم ولي آب حتي به زخمي كه زير شكم من بود نرسيد. رودخانه را كه رد شديم كلي روحيه گرفتيم. من مرتب آب مي خواستم، آنها كمي آب قمقمه را به من دادند. مقداري كه از منطقه دور شديم، من در غاري ماندم و بچه ها را فرستادم تا كمك بياورند، آنها هم رفتند و خبري نشد . هوا داشت روشن مي شد، دو نفري شروع به بالا آمدن كرديم. ساعت نه و سي دقيقه بود كه به سنگرهاي نيروهاي خودي رسيديم. با داد زدن، بچه ها پايين آمدند و همان موقع هم سرهنگ شيرازي بي سيم زد هليكوپتر بالاي قله آمد و ما را سوار كردند و به بيمارستان بردند كه ديگر چيزي نفهميديم . نكته قابل توجه اين كه برادري را كه در غار گذاشته بوديم، با عبور هليكوپتر هوانيروز از دره عميق و فرود در منطقه نجات يافت. اين اولين شكست در منطقه دوآب بود. پس از اين شكست مهاجرين دو قسمت شدند. ده، پانزده نفر از آنها با وجود شكست در دوآب، همچنان در كنار ما ماندند و يكسري هم اسلحه خود را تحويل دادند و كنار رفتند.
 
2)پاكسازي سكوي نروي و تصرف بيلت
دو يا سه ماه بعد تصميم گرفتيم با هليكوپتر هلي برد كرده و در منطقه بيلت و يك قسمت ديگر عمليات كنيم. يك گروه از نيروها از طريق زمين براي نزديك شدن به هدف به راه افتادند تا هليكوپتر بيايد و نفرات را پياده كند. ولي هربار به علت نامساعد بودن هواي كرمانشاه هليكوپتر نتوانست پرواز كند. دو روز برنامه به همين صورت بود. دفعه دوم نيروها را برگردانديم و به مردم گفتيم برنامه خراب شده است. بعد آمديم از تكاورهاي مالك اشتر كرمانشاه استفاده كرديم. البته فرمانده آنها گفته بود ما شما را براي اسكورت مي بريم و نگفته بود كه براي هلي برد مي بريم. اينها به همراه تعدادي از افراد سپاه سوار هليكوپتر شده و در نوسود با موفقيت پياده شدند. تا حدود يك ساعت كه اينها مشغول كندن سنگر بودند درگيري پيش نيامد، ولي در اين زمان ناگهان دمكراتها به اينها حمله كردند. ستوان رشنو فرمانده تكاور هاي ارتش دليرانه مقاومت كرد ولي از چهل نفري كه در سكوي نروي پياده شدند، هشت تكاور شهيد شدند و بقيه را اسير كردند. حتي ستوان رشنو دو نفر از تكاوران را كه مي خواستند تسليم شوند با تير مي زند ولي اينها را دستگير مي كنند و مي برند كه آن قله از دست نيروهاي خودي خارج مي شود. اما همينكه نيروي پياده كمكي رسيد بعد از يك شب درگيري نتوانستيم قله را دوباره بگيريم. اشتباه ما در اين بود كه پاسدار اعزامي در هليكوپتر نداشتيم. ارتشي ها و بومي ها را هلي برد كرديم، اينها نتوانستند در مقابل حمله دمكراتها مقاومت كنند، اين تجربه اي شد كه بايد در عملياتها از پاسدارهاي اعزامي كه واقعاً سمبل مقاومت بودند و به هيچ وجه تسليم نمي شدند، استفاده كرد. به اين ترتيب سكوي نروي و بيلت طي اين عمليات با هلي برد آزاد شدند. البته در اين عمليات ده، بيست نفر از مهاجرين داوطلب هم شركت داشتند.
 
3) آزادسازي نوسود
بعد از عمليات سكوي نروي و بيلت، طرح عمليات آزادسازي نوسود طراحي شد،چون با آزادسازي دو منطقه يادشده، به نزديكي نوسود رسيده بوديم. از يكطرف پاسگاه شيخان و از طرف ديگر نيسانه و سكوي نروي در دست نيروهاي خودي بود و پاسگاه شيخان از نوسود دو كيلومتر فاصله داشت. بنابراين پس از تصرف كامل ارتفاعات نروي و با اينكه اين ارتفاعات نسبت به ارتفاعات شمشي هيچ است، اقدام به عمليات نوسود كرديم. براي اولين بار سرهنگي به نام شهبازي مسؤوليت ستاد را بعهده گرفت كه با اينكه گاردي بود، ولي خيلي زحمت مي كشيد و خيلي خوب جنگ را درك مي كرد. وي با يك طرح عملياتي و هماهنگي ارتش، ستاد را راه انداخت و يگان ارتشي را كه متلاشي شده بود و فرمانده گروهانهايش را از دست داده بود، جمع و جور كرد. پس از آن، با يك طرح كامل در شبي باراني عمليات براي آزادسازي ارتفاعات كله چنار، كماجا و شمشي شروع شد كه گرفتن ارتفاعات شمشي منجر به آزادسازي نوسود مي شد. با آغاز عمليات در ساعت ده شب هوا باراني شد.
 
البته من قرار نبود در عمليات شركت داشته باشم اما چون يكسري مسائل بين دواطلبان بومي و پاسداران اعزامي پيش آمده بود، از جمله اينكه هنگام حركت ، نيروهاي داوطلب گفتند: «فرمانده گروهان را نمي خواهيم.» البته اينها چون مي دانستند در ارتفاعات شمشي عراقيها و در قله هاي كماجا و كله چنار دمكراتها مستقر هستند، همگي گفتند ما اين طرفي به جنگ عراقيها مي رويم و آن طرف نمي رويم. بعد از اين جريان كه داشت همه چيز به هم مي خورد، گفتم: من با شما مي آيم. لذا من با يك گروهان ارتشي و يك دسته از بچه هاي سپاه شامل شصت نفر پاسداران اعزامي و سي نفر پاسداران بومي به همراه نود نفر ارتشي در ساعت 10 شب در حاليكه باران مي باريد، شروع به رفتن به طرف ارتفاعات شمشي كرديم. بايد از راه خيلي سخت كنار رودخانه و از يك دره بالا مي كشيديم.


متاسفانه بعلت بارندگي و ليز بودن زمين و كندي حركت ارتشيها سروقت تعيين شده به هدف نرسيديم. نزديك صبح وقتي كه هوا روشن شد، تازه ما به زير قله شمشي رسيده بوديم. ديديم اگر بخواهيم در روشنايي پيشروي كنيم، همه اين صد و هشتاد نفر قتل عام خواهند شد. به همين خاطر چون ديديم هوا روشن مي شود كه ريزش باران از ده شب تا ساعت چهار و سي دقيقه همچنان ادامه داشت، از همانجا مسير را تغيير داديم و به طرف قله كماجا رفتيم تا حداقل در آنجا پدافند كنيم و آنجا را، كه نزديك قله شمشي است، حفظ كنيم . ساعت پنج صبح به قله كماجا رسيديم و توانستيم آنجا پدافند كنيم.

از ساعت پنج درگيري شروع شد. در كله چنار دمكراتهاي مستقر در نودشه با نيروهاي خودي درگير شدند و ما هم توسط كاليبر 75 و خمپاره عراق كه در قله شمشي مستقر بود مورد تهاجم قرار گرفتيم. در روي قله از سرما كسي قادر نبود دستش را روي ماشه ببرد و فشار دهد و حتي لباسهاي زير خيس شده بود. بي سيم چي مي لرزيد و قادر نبود موقعيت استقرار دشمني را كه هدف حمله بود، اعلام كند. قله با اينكه بهار بود اما پر برف بود، ولي بهرحال ما مانديم. ساعت هشت صبح شخصاً برگشتم تا با هليكوپتر حداقل براي بچه ها غذا، لباس گرم و پليت ارسال شود و در ساعت دوازده دو فروند هليكوپتر كبري و يك فروند هليكوپتر 214 با اسلينگ، غذا و وسايل آوردند. با اينكه عراقيها هم بر روي قله شمشي مستقر بودند، ولي شجاعت خلبانها خيلي قابل تحسين بود. به اين شكل با آمدن غذا و ملزومات توانستيم اينجا را مستحكم كنيم. گروهها و حتي نيروهاي عراقي مي دانستند كه اگر ما جايي برويم و بيست و چهار ساعت بمانيم، ديگر حتماً آنجا باقي خواهيم ماند. پس از استقرار روي كماجا توانستيم ارتفاعات بسيار بلند كله چنار را نيز كه مشرف به نودشه بود تسخير كنيم. اينجا را كه گرفتيم، ديديم براي آزادسازي نودشه بسيار مناسب است چرا كه از آنجا به ارتفاعات تخت كه بخشي از ارتفاعات مريوان است متصل مي شديم و پس از دور زدن منطقه، مي توانستيم قله شمشي را محاصره كنيم. به خاطر حضور مردم در نودشه نمي توانستيم به داخل آن خمپاره بزنيم اما دور تا دور آن را ثبت كرده بوديم و روزي سه نوبت با توپ و خمپاره مي زديم. البته شيشه هاي خانه ها به خاطر صداي انفجار شكست ولي با توپخانه حتي يك گلوله به داخل ده نزديم.
 

البته بعضي از بومي ها حرف گوش نكردند و با خمپاره 60 زدند ولي بچه هاي اعزامي يك گلوله هم به آنجا شليك نكردند. با اينكه عده اي به شدت تحريك مي كردند ولي ما تحت تاثير تحريكات قرار نگرفتيم و دستور داديم كه هركسي به شهر تيراندازي كند مجازات خواهد شد. در مدت يك ماهي كه اينجا بوديم، چون اكثر افراد بومي فاميل همديگر بودند مثلاً برادرش دمكرات بود، رفت برادرش را آورد. در خلال اين يك ماه حدود ده، پانزده نفر از افراد مسلح برگشتند و آمدند اسلحه را تحويل دادند. چون ديدند كاري به آنها نداريم و با آغوش باز آنها را مي پذيريم، به همين خاطر وقتي به ارتفاعات مي رسيديم و الله اكبر مي گفتيم، بچه هاي ده جواب تكبير ما را مي دادند. تا اينكه روزي ريش سفيدهاي ده آمدند تا ما را با استقبال به داخل شهر ببرند و به اين شكل نودشه را گرفتيم. البته با برنامه حساب شده ابتدا دور تا دور را آماده باش داديم و بعد به صورت كلاسيك وارد نودشه شديم. هنگامي كه وارد نودشه شديم، محلي ها گفتند كه چه نقاطي را بايد تحت كنترل در آورد تا جلوي نفوذ عناصر ضدانقلاب گرفته شود. و اينجا بود كه مهاجرين كمك زيادي كردند، چون مردم را مي شناختند. لذا در همان روز هفتاد الي هشتاد نفر از مردم نودشه اسلحه برداشتند و به اين ترتيب، بسيج آنجا تشكيل شد و مردم يك مقدار از حفاظت ده را به عهده گرفتند. چون اينها فاميل همديگر هستند، هيچوقت در مقابل هم نمي ايستند. اگر بداند فاميلش اينجاست، تيراندازي نمي كند، دمكراتها هم اكثراً به جايي حمله مي كردند كه فقط بچه هاي اعزامي بودند.بنابراين، نودشه پاكسازي شد و چهل و هشت ساعت مهلت داديم تا هر كسي اسلحه دارد، تحويل دهد. حدود سي قبضه اسلحه جمع آوري شد.

ضدانقلاب تبليغات سوء زيادي كرده بود كه اگر اينها برسند چه و چه مي كنند! اما مردم چون ديدند با آنها كاري نداريم كمك كردند تا در ده مستقر شويم. نودشه هشت هزار نفر جمعيت داشت، صد و چهل نفر مسلح داشت، مركز ضدانقلاب بود و تمام كادرها مثل كال كال همه در نودشه بودند. پس از استقرار، نودشه كليدي براي ما و آمادگاه تداركاتي براي ارتفاعات بالا شد و مردم به ما قاطر مي دادند تا وسايل را حمل كنيم. بعد از نودشه به كمك بچه هاي بومي كله تنگه را گرفتيم. با اينكه از نودشه تا آنجا سه ساعت فاصله بود و راه خيلي سختي هم داشت ولي خود مردم نودشه رفتند كله تنگه را گرفتند.


بعد برنامه اي براي گرفتن هوارماما كه در آن رزگاريها مستقر بودند طرحريزي شد. در ارديبهشت ماه سال 60 به منطقه رفتيم. ما با دوربين رزگاريها را مي ديديم كه روي ارتفاع مستقر هستند. برنامه اي به توسط بچه هاي بومي طرحريزي شد. گروه ما از هفت نفر، سه نفر اعزامي و چهار نفر بومي تشكيل شده بود. طرح عمليات هوارماما اين بود كه اول اين هفت نفر مي رفتند آنجا را مي گرفتند سپس گروه ديگر از پشت مي آمد و در منطقه مستقر مي شد. با وجود اينكه برف بود، بچه ها شب به سوي هدف راه افتادند و ما هم ديده باني داديم و آتش توپخانه را آماده كرديم كه اگر شد شليك كنيم. بچه ها خيلي سريع تا نزديكي سنگرهاي آنها رفتند، دو نفر از آنها را در سنگر كشتند و بقيه هم فرار كردند كه بدين ترتيب هوارماما را گرفتيم و يك گروه آنجا مستقر شد. با گرفتن آنجا بعد از دو، سه ساعت، بچه ها تكبير گفتند و ما متوجه شديم كه به مريوان چسبيديم. از آن طرف هم صداي الله اكبر مي آمد، ديديم بچه هاي مريوان هستند. به اين ترتيب، بعد از سه سال از راه زمين به هم الحاق كرديم و اينجا بود كه مرز بسته شد و گروهك رزگاري در داخل خفه شد. پس از آن امكان ديده باني روي عراق فراهم شد و ما بخوبي پاسگاه عراق را مي ديديم و مرتب مي كوبيديم . شهر طويله نيز در تيررس ما قرار گرفت كه مي توانستيم آن را با خاك يكسان كنيم ولي مثل نودشه باز دور تا دور آن را مي زديم، حتي مردم طويله اين را فهميده بودند. موقعي كه توپ و خمپاره مي زديم، بالاي پشت بامها مي آمدند، چون مي دانستند كه ما داخل شهر را نمي زنيم. بعد از اينكه هوارماما را گرفتيم، ساختمانهاي شمشي را كه عراقيها روي آنها مستقر بودند، مي ديديم و با توپ آنها را مي زديم. ولي آنها سنگرهاي زيرزميني درست كرده بودند و يا جاهايي مستقر مي شدند كه كمتر توپ و خمپاره به آنها اصابت مي كرد.
 
4)آزادسازي ارتفاعات كاوه زهرا و مرسوك
بعد از اين جريان، طرحي براي تصرف ارتفاعي بنام ارتفاع كاوه زهرا ريخته شد. اين ارتفاع و ارتفاع مرسوك نزديك قله شمشي قرار دارند. پس از طراحي عمليات، با هماهنگي نيروهاي ارتشي، داوطلبان ارتشي را انتخاب و از يك گردان هشتاد نفر داوطلب به فرماندهي ستوان حيدري تشكيل شد. نيروهاي سپاه را هم آماده كرديم و تقريباً با سه گروهان به اين ارتفاع حمله كرديم. اين مشكل ترين عمليات اين منطقه بود كه تا اين مدت فرماندهي آنها را بعهده داشتم. نيروها شب حركت كردند. يونس كياني فرماندهي بچه هاي بومي گفت: من نمي روم. گفتيم: اگر نروي تو را اعدام مي كنند. اين مساله باعث تضعيف روحيه بچه ها شد چون از بي سيم مي شنيدند. اينقدر معطل كرد كه بجاي اينكه در تاريكي حركت كنيم در روشنايي رفتيم و مجبور شديم براي اينكه طرح عملي شود به آتش تهيه دستور بدهيم آنجا را بكوبند تا بچه ها بروند آنجا مستقر شوند. در نتيجه نيروي دشمن با خبر و هوشيار شد و باعث آن هم بچه هايي شدند كه اطاعت نكردند و حرف گوش ندادند. به هرحال به نيروها دستور داده شد كه بايد اين ارتفاعات را بگيرند. يك گروه به طرف مرسوك و يك گروه هم بطرف كاوه زهرا رهسپار شدند. بچه هاي عمل كننده در كاوه زهرا از بچه هاي تهران انتخاب شده بودند چون هدف مشكل تر بود. از آنطرف هم بچه هاي بومي را براي گرفتن مرسوك فرستاديم. ساعت هشت صبح هر دو هدف سقوط كرد. مدتي گذشت و عراق اين دو ارتفاع را به خمپاره بست و بچه هاي تهراني كه در كاوه زهرا بودند و ما روي آنها حساب مي كرديم از ارتفاع پايين آمدند.
 
شايد عراقيها سي، چهل گلوله خمپاره بيشتر نزدند و من هرچه با بي سيم گفتم كه صبر كنيد، همه چيز براي شما مي رسد، خداوند شما را به صبر و استقامت دعوت مي كند، صبر نكردند و حتي يكي از آنها گفت: «خدا كيست!» يعني اينقدر روحيه آنها پايين آمده بود. كاري كرديم نيروهاي عمل كننده در مرسوك نفهمند نيروهاي كاوه زهرا پايين آمده اند. به كاوه زهرا هم گفتيم آنها هنوز آنجا هستند. آن شب بچه هاي بومي به بالاي قله مرسوك رفتند و تعدادي را كشتند و حدود نه نفر اسير گرفتند و به پايين آمدند ولي پايين هيچكس خبر نداشت كه اين دو ارتفاع در دست ما نيست. حتي اسرا هم فكر مي كردند ما دو ارتفاع را گرفته ايم. همان شب هر دو ارتفاع را عراق از نو اشغال كرد. ما گفتيم: براي ما نيرو اعزام كنيد تا با نيروي جديد بدون اينكه اين دو نيرو بفهمند تك ديگري به آنها بكنيم، چون مواضع عراقيها هنوز مستحكم نشده بود و آنها تازه داشتند تيرها و پليتها را به اين دو قله منتقل مي كردند. ولي معطل نكرده و داوطلبان ارتشي را وارد عمل كرديم. يكسري از بچه هاي مريوان به فرماندهي برادر چراغي را با بچه هاي ارتشي ادغام كرديم و صبح روز بعد تك ديگري به هر دو ارتفاع كرديم كه از عراقيها با اينكه روي كاوه زهرا مستقر شده بودند، توانستيم تعدادي اسير بگيريم. تعداد زيادي از كماندوها و كلاه سبزهاي عراقي كشته شدند و كاوه زهرا مجدداً به دست نيروهاي خودي افتاد. ستوان حيدري هم با شجاعت هرچه تمامتر روي مرسوك مستقر شد.

باز عراق معطل نكرد و ساعت نه شب از سيدصادق يك گردان كماندو به طويله آورد و شش صبح اينها را راهي عمليات كرد. ولي بچه ها به شكر خدا ايندفعه مقاومت كردند و اينها را عقب زدند. در كاوه زهرا پنج روز تمام درگيري بود و سه روز اول حتي يك دقيقه هم گلوله باران قطع نمي شد. به ازاي هر يك گلوله توپ ما، عراق بيست و پنج گلوله مي زد و در هر پنج ثانيه سه گلوله مي زد و چون بچه ها سنگر نگرفته بودند تعدادي تلفات داديم، ولي نه به آن حدي كه انتظار مي رفت. گستاخي اينها اين قدر بود كه در منطقه كوهستاني تانك و توپ 106 مستقر كرده بودند و مواضع نيروهاي ما را مي كوبيدند، كه همانجا بچه ها با خمپاره يك تانك را زدند . توپ 106 هم توسط دو تا از سربازان يگان ارتشي تحت فرمان ستوان حيدري شبانه با آرپي جي منهدم شد. در اين زمان، خلبانهاي هوانيروز دل و جرات نداشتند و تا صداي چهار تا گلوله مي آمد، فرار مي كردند. به اين ترتيب بعد از پنج روز درگيري توانستيم كاوه زهرا و مرسوك را آزاد كنيم.
 
5)عمليات روح الله تيرماه 60
بعد از آزادسازي ارتفاعات مرسوك و كاوه زهرا طرح بزرگ روح الله براي تصرف قله شمشي تهيه شد. بعد از جريان عزل بني صدر از فرماندهي كل قوا و شايعاتي كه درست شده بود، مبني بر اين كه جبهه ها خوابيده و اين كه اگر بني صدر برود آبادان را مي گيرند و هيچكس ديگر فعاليت نمي كند، تصميم گرفتيم اين عمليات را به اسم روح الله شروع كنيم. هدف اين بود كه با توكل بر خدا و نام روح الله براي اينكه تودهني محكمي به ياوه گويان زده باشيم، سخت ترين عمليات را براي آزادسازي قله شمشي انجام دهيم. لذا نامه اي به فرمانده گردان نوشتيم و گفتيم ما فقط داوطلبهاي ارتشي را مي خواهيم و اين طرح فقط با نيروهاي اعزامي عملي مي شود. از اين جهت به تهران رفتم و مساله را در ميان گذاشتم و خواستار پاسدار اعزامي شدم. حوادثي كه در مملكت جريان داشت تاثير سوء بر افراد گذاشته بود و كمي ترسيده بودند. با اين حال ، يكسري از بچه هاي اراك، خمين، شيراز و كرمانشاه آمدند كه يك نيروي خوبي فراهم شد، با چهار گروهان نود نفري و دو گروهان احتياط نود نفري آماده عمليات شديم. در صورتيكه نيروهاي دشمن در اين قسمت طبق اطلاعات رسيده به ارتش، شش گردان بود. عراق با نيروي احتياطي كه پشت خط و منطقه پشت طويله و بياره چيده بود، شش گردان در اختيار داشت در صورتيكه همه افراد ما به يك گردان نمي رسيدند. با وجود اين، طرح عمليات آماده شد. در ضمن با سپاه مريوان هماهنگ كرديم كه آنها نيز همزمان به ارتفاعي به نام كاوه ژال حمله كنند. حتي با سرهنگ جمالي فرمانده پادگان مريوان هماهنگي كامل براي تامين آتش توپخانه انجام داديم و شش قبضه توپ را بطرف هدفها آرايش داديم. چون حجم آتش بخصوص در كاوه زهرا خيلي كم بود قرار شد از توپخانه مريوان استفاده كنيم كه همكاري لازم را سرهنگ جمالي كرد و توپها را آوردند. با سرهنگ عطاريان فرمانده عمليات غرب صحبت كرديم و موافقت شد كه هوانيروز دو فروند هليكوپتر كبري، يك فروند هليكوپتر 214 و يك جت رنجر شناسايي به ما بدهد. عراق در كاوه زهرا از نيروي هوايي خوبي استفاده كرد و ضرباتي به ما وارد آورد . در آن عمليات سه مرتبه نودشه و دو دفعه پاوه را بمباران كرد.

براي مقابله با اين حملات قرار شد يك هواپيماي اف ـ 14 از صبح عمليات تا شب، پوشش هوايي ايجاد كند تا نيروهاي ما توسط ميگهاي عراقي بمباران نشوند. از نظر پدافند هوايي بچه هاي سپاه به حد كافي دهانه هاي شهر را بستند و در جاهاي حساس موشك سهند مستقر شد. علاوه براين با استقرار دو قبضه توپ 155 يك آتشبار ايجاد كرديم. توپهاي 105 و خمپاره هاي سپاه را با اينكه از نظر خمپاره 120 در مضيقه بوديم جلو كشيديم و براي عمليات آماده كرديم. با اين حال ايجاد هماهنگي با مسئوولين مدت ده تا پانزده روز وقت گرفت و در اين مدت نيروها نمي دانستند چه كاري مي خواهد انجام بشود. اما بعد از فاجعه دفتر حزب جمهوري اسلامي و شهادت هفتاد و دو تن ديديم بايد عمليات را آغاز كنيم.


در اين عمليات قرار بود من به پاسگاه فرماندهي بروم، ولي باز شب عمليات وضعيت طوري شد كه لازم و ضروري بود با گروهان مامور به تصرف ارتفاع شمشي همراه باشم. آماده شدم و با گروهان نود نفري كه شصت نفر از بچه هاي اراك و خمين و سي نفر از افراد بومي داوطلب بودند، حركت كرديم. به دل من الهام شده بود كه موفق مي شويم چون همه نيروها دواطلب بودند. موقع نماز مغرب و عشاء بچه ها را جمع كرديم (بچه هاي ارتشي دواطلب و بچه هاي سپاه) و نماز جماعت برپا كرديم. يكي از بچه هاي اراك بعنوان پيشنماز جلو ايستاد كه هيچ نمازي به اندازه آن عظمت نداشت . همه عاشق شهادت بودند. پس از نماز يك ربع صحبت كردم و تذكرات لازم را دادم و گفتم: هدف از اين كه اسم عمليات را «روح الله» گذاشته ايم اين است كه امام را خوشحال كنيم بچه ها با شوق و ذوق آمادگي خود را اعلام كردند و تاكيد داشتند بايد در اين عمليات موفق شويم، حتي اگر طول بكشد . ما خود را براي يك درگيري شديد سه الي پنج روزه آماده كرده بوديم. بعد از شام نيروهاي تحت فرماندهي ستوان حيدري بطرف كمرماموله حركت كردند. گروهان نود نفره ما هم ساعت يازده شب از نودشه بطرف شمشي رهسپار شد. قبل از حركت با برادر مصيب فرمانده اراك و برادر حسين شمس فرمانده عمليات خمين صحبت كردم و گفتم: اگر من شهيد شدم فرماندهي با مصيب باشد و اگر مصيب شهيد شد فرماندهي با حسين شمس خواهد بود . گفتم شما تفنگچي نيستيد، بلكه فرمانده هستيد و به نفرات بگوييد كجا پدافند كنند و كجا جلو بروند.
 
توجيهات لازم و اتمام حجتها را كرديم. برادر حسين شمس در آن عمليات شهيد شد . روحيه او خيلي خوب بود، بسيار ساكت، متين، باتقوا و براي بچه ها روحيه بود. داوطلبان بومي را دو قسمت كردم. يك قسمت را به برادر مصيب فرمانده پاسداران اعزامي از اراك دادم، يك قسمت را هم به برادر حسين شمس دادم كه تقريباً دو تا سي و پنج نفر شد. بعد يك گروه بيست نفري براي شناسايي شامل دو نفر فيلمبردار، يك پزشكيار، يك تيربارچي، يك بي سيم چي، يك آرپي جي زن و يك فرمانده از ميان دو گروه جدا كردم. اين بيست نفر بايد جلو مي رفتند، بعد دستة سي و پنج نفري خمين مي رفت و سي و پنج نفر مصيب هم آخر مي آمد و آخر ستون را هم سازماندهي كرديم كه شب كسي جا نماند، به اين صورت كه با شماره يك حركت شناسايي را جلو فرستاديم. چون منطقه كوهستاني بود نمي توانستيم بين نيروها زياد فاصله بيندازيم . فاصله ما حدود پانصد متر بيشتر نبود و تا يك قسمتي كه خطر نداشت از داخل دره رفتيم ولي يك مرتبه صدايي شنيديم.

گروه شناسايي هم گفته بود بايستيد، من پيش گروه شناسايي رفتم و سؤال كردم، گفت: دمكراتها اينجا هستند. به بچه ها گفتيم: بنشينند و سر و صدا نكنند و يكي از بچه ها را فرستاديم كه ببيند خبري هست يا نه؟ نيم ساعتي آنجا بوديم و ساعت دوازده بود كه ديديم خبري نيست و حركت را آغاز كرديم. چون مي دانستيم مين زيادي كار گذاشته اند، پنج نفر از گروه مهندسي را با آنها فرستاديم. آنها اول نق مي زدند كه ما نمي توانيم در تاريكي مين خنثي كنيم. گفتم: تا نزديك هدف بايد در تاريكي حركت كنيم، نزديك هدف مين گذاري شده است، ولي تا آنجا برسيم روز مي شود و بايد آنها را جمع كنيد. بهرحال آنها را حركت داديم تا به اول جاده رسيديم. مي دانستيم از جاده به بالا هم مين گذاري است و هم نفرات مستقر هستند. طبق قرار گروه شناسايي را دو قسمت كرديم. يك دسته ده نفره به فرماندهي حسين شمس از شيار بالا رفتند و دسته مصيب كه تركيبي از بچه هاي اراك و داوطلبان بومي بودند به دنبال آنها راه افتادند و بالا رفتند. ساعت حدود چهار صبح بود، به بچه ها گفتيم زودتر بالا برويد كه تا هوا روشن نشده است به نزديكيهاي هدف برسيم.

در اين قسمت با اينكه دور تا دور ما نيروهاي عراقي بودند، ولي از سنگر عراقيها رد شديم و اينها نفهميدند و ما هم نفهميديم كه عراقيها آنجا هستند. حدود صد و پنجاه متري قله كه ما در شيب و نيروهاي عراقي و ضدانقلاب در نوك قله قرار داشتند ، تيراندازي و درگيري شروع شد و ما سريع به بچه ها گفتيم پنهان شوند. هوا كه روشن شد ديديم در وسط مواضع عراقيها هستيم و آنها در چپ و راست ما هستند. از همه طرف گلوله مي باريد و بعد از آن خمپاره هم شروع شد. از همانجا به توپخانه مي گفتيم بزن! ولي متاسفانه توپخانه پشت شيار را مي زد و كمكي به ما كه در اين قسمت شيار قرار داشتيم نمي كرد. ما آرپي جي زياد برده بوديم.
 
برادر مصيب اولين گلوله آرپي جي را به سنگر پايين شليك و آن را منهدم كرد كه دو تا از عراقي كشته شدند و دو تاي ديگر فرار كردند و بچه ها روحيه گرفتند. در همين موقع به پاي يكي از بچه هاي سپاه اراك تير خورد. به پزشكيار گفتيم سراغ او برود. متاسفانه ارتباط بي سيم آن قسمتي كه بچه هاي اراك بالا مي رفتند با ما قطع شده بود ولي چون نزديك بودند آنها را مي ديديم و حرفهايشان را مي شنيديم. در اينجا فقط پاسداران اعزامي بطرف بالاي قله پيش مي رفتند، بچه هاي اراك از يك طرف شيار پدافند مي كردند و بچه هاي خمين به طرف بالاي قله مي رفتند و با نارنجك مي زدند. يكي كه شهيد مي شد، دومي بالا مي كشيد، و وقتي او هم تير مي خورد، ديگري جاي او را مي گرفت و باز بالا مي كشيد. تا اينكه پس از ساعاتي قله به تصرف نيروهاي خودي درآمد و عوامل ضدانقلاب تا غرب نوسود عقب نشيني كردند كه نوسود ما بين نيروهاي خودي و دشمن قرار گرفت.

 

نظر شما

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد