وبلاگ " بالاترین قدرت " نوشت :
پيرمردي با همسرش در فقر زياد زندگي ميکردند.
هنگام خواب ، همسر پيرمرد ازو خواست تا شانه براي او بخرد تا
موهايش را سرو ساماني بدهد.
پيرمرد نگاهي حزن اميز به همسرش کرد و گفت که نميتوانم بخرم
حتي بند ساعتم پاره شده و در توانم نيست تا بند جديدي برايش بگيرم.
پيرزن لبخندي زد و سکوت کرد..
پيرمرد فرداي آنروز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه براي همسرش خريد ..
وقتي به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب ديد که همسرش موهايش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو براي او گرفته است .
مات و مبهوت اشکريزان همديگر را نگاه ميکردند.
اشکهايشان براي اين نيست که کارشان هدر رفته است براي اين بود که همديگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودي ديگري بودند.
به ياد داشته باشيم.
اگر کسي را دوست داري يا شخصي تو را دوست داشته باشد بايد براي خشنود کردن او سعي و تلاش زيادي انجام دهي..
عشق و محبت به حرف نيست بايد به ان عمل کرد...

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد